برای موفقیت باید مبارزه به عادت تبدیل نشود
کورش عرفانی
کمتر کسی است که امروز واقع بینانه به موضوعات بنگرد و باور نداشته باشد که پیدایش پدیده ای به اسم جمهوری اسلامی با پدیده های شومی چون نابودی، تخریب، انحطاط و قهقرا همزمان و همراه نبوده است. بی شک هیچ کس و هیچ کس تا زمانی که این رژیم حیوان صفت در راس کار است نمی تواند ایده ی مشخصی درباره ی ابعاد خسارت های مادی وارد شده بر کشورمان داشته باشد. شاید سال ها بعد از سقوط آن و با محاسبات فراوان و دقیق، بتوان رقمی نجومی از ثروت های بر باد رفته و غارت شده ی مردم تحت ستم ایران پیدا کرد. ثروت هایی که از حلق دهها میلیون ایرانی به فقر کشیده شده ربوده شد و سراز بریتانیا و کانادا و اسرائیل درآورد. اما اگر احتمال چنین محاسبه ای به طور نظری ممکن باشد محاسبه ی خسارت های معنوی و انسانی عملکرد این رژیم هرگز و هرگز ممکن نخواهد بود. زیرا چگونه می شود نتایج چند جانبه ی ناپدید ساختن یک صد هزار انسان مبارز را در میدان های اعدام رژیم به رقم کشید ؟ مگر می توان دردهای مادران و پدرانی که خبر تیرباران فرزندانشان را می دادند محاسبه کرد ؟ مگر می شود زجر و رنج و حقارت های تحمیل شده بر میلیون ها انسان را درطول بیست و نه سال به شمار درآورد؟ چه کسی می تواند بگوید آنچه خانوده های ایرانی به واسطه ی 7 تا 10 میلیون معتاد به مواد مخدر در حال تحمل هستند چه ابعاد مادی و انسانی مشخصی دارد ؟
مجموعه ی آسیب های مادی و معنوی وارد شده بر ایران و ایرانی توسط مثلث بازاری-آخوند-پاسدار، نه هر سال که هر روز، ابعاد وسیع تر و عمیق تری را به خود می گیرد. اخباری مانند آنچه در پایین می آید نشان دهنده ی آنست که نه تنها فجایعی مانند زلزله ی بم یا طوفان سیستان آثار منفی خویش را سال ها حفظ خواهند کرد، بلکه در تهران – با زمین لرزه ای که پیش بینی می شود با یک ملیون نفر قربانی فجیع ترین واقعه تخریب گر طبیعی تاریخ بشر باشد – و نیز در سایر نقاط ایران، قتل عام های دیگری را برای مردم ستمدیده ی ایران تدارک می بیند: « نوين (شهردار تبریز) افزود: متأسفانه در گذشته نه چندان دور با توسعه شهر، اينك چندين هزار نفر از مردم تبريز بر روي لولههاي نفت بدون اطلاع از خطرات و عواقب ناشي از آن اقدام به ساخت و ساز نمودهاند كه هر آن احتمال فاجعه به مراتب شديدتر از حوادث سيل و زلزله در انتظار ساكنان همين محلها ميباشد.»[1]
در سایه ی این اطمینان ازفاجعه آفرینی های جدید، مردم ایران نباید تردید داشته باشند که جز سیاهی و تباهی چیزی در انتظار خود و نسل های بعدی نیست و تنها انتخاب برایشان یا مرگ تدریجی و ذلت بار است و یا مبارزه ی شرافتمندانه برای رهایی.
نگارنده بر این باورست که دهها میلیون ایرانی از این انتخاب ساده و روشن آگاهند و نیک می دانند که بقای رژیم بقای فقر و زجر و توهین و مرگ است و راه رهایی، قیام شجاعانه برای پایان دادن به حیات این کمتر از حیوانات است. پس چرا کاری نمی کنند ؟ زیرا رفتن به سوی انتخاب دوم نیاز به منابع روحی، انسانی و معنویی دارد که به واسطه ی فقر مادی و فقر فرهنگی در وجود اکثریت مطلق این افراد شکل نمی گیرند و این دهها میلیون نفر در ترکیبی از جهل و ترس و مسخ به بقای تاسف آفرین خویش ادامه می دهند ؛ در نهایت، زمانی که دیگر تحمل شرایط حاکم را ندارند یا خودکشی می کنند و یا قبل از کشتن خویش، اعضای مظلوم خانواده هایشان را نیز می کشند. [2]
چنین وضعیتی مسئولیت سنگین و غیر قابل انکار آن اقلیتی را نشان می دهد که در خارج و داخل کشور اسیر بندهای فقر مادی و فرهنگی نیستند و می توانند، آگاهانه، بین مبارزه گری فعال وانفعال غیر انسانی به سوی گزینه ای روند که درک و وجدانشان را نمایندگی کند. این اقلیت آگاه و خواهان مبارزه، مانند هر دوره ی سیاه و تاریکی از تاریخ بشری، رسالتی را به عهده دارد که اقداماتی مانند تفرقه افکنی، گفتارگرایی و کنش گریزی را برایشان مجاز نمی سازد. چنین رفتارهای منفی یا بیانگر جهل است یا نبود عمق در درک رنج انسان ها.
نگارنده بر این باورست که این اقلیت در خارج و داخل ایران باید با درک این رسالت تاریخی، اشتراک در هدف اولیه را بر اختلاف در اهداف دراز مدت ترجیح دهند و بدون آنکه بخواهند به آرمان های طبقاتی شان خیانت کنند در حول یک محور سیاسی کارآ و برای پایان دادن به حیات تخریب گر رژیم به یکدیگر نزدیک شوند و برای کسب قدرت سیاسی و فراهم آوردن شرایط تقسیم اجتماعی و اقتصادی این قدرت اقدام کنند. برای این منظور یک تغییر در نگرش سیاسی بسیاری از فعالان و مبارزان کنونی لازم است. در نگرش سنتی، که در اپوزیسیون ایرانی نیز ریشه دارد، مبارزه ی سیاسی به عنوان یک وظیفه ی اخلاقی یا تشکیلاتی ادامه می یابد بدون آنکه به کارآیی و نتیجه دهی آن فکر شود. خطر این نگرش، تبدیل ساختن مبارزه به عادت است. عادت مبارزه را می کشد، آنرا از معنا تهی می سازد و فلسفه ی وجودی آنرا زیر سوال می برد. در نگرش نوین اما مبارزه به عنوان یک کنش مجهز به فلسفه انسانی و معنوی باقی می ماند و حیات خویش را نه در بقا و ادامه اش که در بازدهی و موثر واقع شدنش جستجو می کند. مبارزه، با این تعریف، از عادت شدن می گریزد و به دنبال آنست که در چارچوب طرح های هدفمند و زمانمند به پبش رود. خلع قدرت از رژیم، درقالب یک پروژه، نیازمند یک بازنگری اساسی در دیدگاه های ما نسبت به کار سیاسی دارد. کاری رها شده از تعصب های فکری و تشکیلاتی، متمرکز بر بازدهی، کارآیی و تغییر آفرینی عملی. آیا آمادگی وارد شدن به این مرحله ی بازنگری را داریم ؟ آیا آموخته های 29 ساله برای اندیشیدن به یک دیدگاه واقع گرا، کنش گرا و نتیجه خواه کافی نیست ؟ شجاعت یک مبارز فقط در میدان مبارزه نمایان نمی شود، در عرصه ی نظری و دیدگاهی نیز یک مبارز بی باکانه خطاهایش را اصلاح کرده و به سوی تاثیرگذاری عینی پیش می رود.
[1]http://www.baztab.com/news/69537.php
[2] به یک نمونه ی مشخص نگاه کنید : http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20070616193514.html