تلاش فراماسونری فرانسه برای
تبدیل قالیباف به ناپلئون ایران
کورش عرفانی
شبکه ی حامیان رژیم در خارج از کشور متشکل از ایرانیان وابسته به جمهوری اسلامی، خدمتگزاران مجانی مانند توده ای-اکثریتی های شرمنده و نیز خارجیانی است که بنا به دلایل اقتصادی یا در جهت حفظ منافع کشورشان به پشتیبانی، مشروعیت بخشی و پا اندازی به نفع رژیم ضد انسانی و ضد ایرانی جمهوری اسلامی مشغول به خدمت هستند. در فرانسه عده ای از باصطلاح «ایران شناسان» و یا «متخصصین ایران» هستند که به وزارت خارجه و نیز وزارت دفاع این کشور وابسته بوده و سال هاست که در پوشش «پژوهش های ایران شناسی» به کسب اطلاعات در زمینه های مختلف در داخل ایران مشغول بوده و نتایج کار خود را در اختیار نهادهای تصمیم گیری حکومتی، باندهای پشت پرده و یا شرکت های بزرگ نفتی مانند توتال می گذارند تا از این طریق فرانسه بتواند به بهترین نحو ممکن منافع خود را در ایران حفظ کرده و مانع از تغییری شود که بتواند قراردادهای استعماری امضاء شده توسط رژیم را زیر سوال ببرد.
دانشمندان حامی رژیم
دو چهره ی شناخته شده ی این گروه پژوهش نما عبارتند از «یان ریچارد[1]» و «برنارد هوکارد»[2].
یان ریچارد که در حال حاضر در بازنشستگی به سر می برد از پا اندازان معروف و بنیانگذار یک واحد به ظاهر علمی به نام «جهان ایرانی» بود که در چارچوب مرکز پژوهش علمی فرانسه[3] فعالیت می کند. بسیاری از ایرانی ها نیز برای یک لقمه نان یا یک موقعیت شغلی یا اهداف سیاسی با این واحد همکاری کرده و می کنند. آنها که در فرانسه هستند توسط این واحد به داخل ایران فرستاده شده و با یاری شعبه ای از این واحد که در ایران تاسیس شده به تحقیقات میدانی دست زده و اطلاعات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دست اول کسب کرده و آنها را در اختیار این واحد در فرانسه می گذارند. این واحد نیز با تجزیه و تحلیل داده ها و گزینش هدفمند آنها نهادهای سیاسی، تصمیم گیری و اقتصادی فرانسه را، برای انتخاب سیاست های دقیقی که منافع فرانسه و یا باندهای حاکم بر فرانسه را تامین نماید، تغذیه می کنند. تاکنون بخشی از این اطلاعات به دستور مقامات فرانسوی به شکل های مختلف کتبی و شفاهی، مستقیم و غیر مستقیم دراختیار رژیم گذاشته شده تا آنها برای بقای نظام جمهوری اسلامی و مقابله با خطرات گوناگون از این داده ها استفاده کنند. این خدمت رسانی بهایی است که این «ایران پژوهان» باید در اختیار رژیم بگذارند تا اجازه ی فعالیت برای کسب اطلاعات و «جاسوسی پژوهش گونه» در ایران داشته باشند. این واحد تاکنون حاصل زحمات چندین پژوهشگر ایرانی را بالا کشیده و به آنها هیچ حق مادی یا معنوی نداده است. آنها هم چنین درمدیریت شهرداری تهران، که یکی از آشفته ترین شهرهای جهان است، به طور غیر مستقیم دست داشته وبرای بستن قراردادهای کلان مانند مترو تهران برای شرکت های فرانسوی پااندازی می کنند.
چهره ی دیگر این باند تحقیقاتی «برنارد هوکارد» است که سال هاست به عنوان یکی از فعال ترین عناصر این تیم در جهت لابی گری مورد نیاز شرکت های بزرگ نفتی و اقتصادی دیگر مانند رنو و شرکت مترو فرانسه در حال تلاش است تا ایده ی با ثبات بودن رژیم را جا بیاندازد. او که به ظاهر تخصص جغرافیا دارد به خود اجازه می دهد در باره فرهنگ، تاریخ، فلسفه، جامعه شناسی وامورسیاسی ایران اظهار نظر کند. تز اصلی این گروه به ظاهر پژوهشی از بیست سال پیش تا کنون به این صورت خلاصه می شود[4]:
انقلاب سال 57 محصول ناسیونالیسم و اسلامیت جامعه ایرانی بوده است رژیم جمهوری اسلامی برخاسته ی از انقلاب است بنابراین هم ناسیونالیسم ایرانی را نمایندگی می کند و هم اسلامیت آنرا. لذا دارای یک مشروعیت کامل است. به این دلیل دیگر نباید رویای تغییر آن را داشت زیرا بهترین نظامی است که می توانست از جامعه ی ایران بیرون بیاید. اما این رژیم در درون خود متحول می شود. زیرا رژیمی است پویا و دارای پتانسیل های قوی برای بهتر شدن و تبدیل شدن به یک حکومت متعارف و معمولی.
با یک چنین ایده ی اصلی و بنیادین، این گروه شبه پژوهشی تز دیگری را دنبال می کرده است که هرگز راجع به آن چیزی نمی گویند، اما در لابلای خطوط می توان ایده و انگیزه ی واقعی را یافت:
از آنجا که رشد واقعی و دمکراتیک جامعه ی ایران برای آینده ی منافع سرمایه داری جهانی به طور عام و سرمایه داری فرانسه به طور خاص بسیار خطر ساز است، بهتر است که کشور عظیم و با پتانسیلی مثل ایران همیشه در سیطره ی حاکمیت های بی لیاقت و قابل کنترل باشد. بروز انقلاب در سال 57 نشان داد که جامعه ایران بدون دخالت خارجی ها می توانست شانس یافتن مسیر دمکراسی را تا حدی داشته باشد. برای از میان بردن این شانس بهتر بود که ما دخالت کنیم. این فرصت در کنفرانس گوادلوپ پیش آمد و ما باهمکاری آمریکا و انگلستان که اهدافی مشابه ما داشتند موفق شدیم رهبری انقلاب را تعیین کنیم. خمینی را به فرانسه آورده و با همکاری دو کشور دیگر حامی وی– انگلستان و اسرائیل- کسانی را که باید ساختارهای اصلی نظام آینده را در دست می داشتند تعیین و آماده ساختیم. بعد شاه را کنار زده و با توهم این که انقلاب به پیروزی رسیده است حکومت خمینی را در آنجا مستقر ساختیم. بعد از آن و در طول سی سال گذشته در حال بهره بردن از این هوشیاری و زرنگی خود هستیم. برای منافع ما در ایران و منطقه هیچ رژیمی نمی تواند احمقانه تر -پس بهتر- و ضد ایرانی تر از رژیم فعلی عمل کند، به همین خاطر هر یک روز که به عمر آن اضافه کنیم یک روز بیشتر از این خوان یغما استفاده کنیم.
نتیجه: باید هر گونه خطر تغییر رژیم را در ایران شناسایی، بی اعتبار و خنثی کنیم و اجازه دهیم که قدرت سیاسی دست به دست در درون خود نظام جمهوری اسلامی بچرخد تا این غارت سی ساله به چهل و پنجاه و شصت سال برسد.
در سایه ی یک چنین تز پنهان شده اما بدیهی است که این گروه پژوهشی-جاسوسی سال هاست به تهوع آور ترین شکل ممکن در کنار جناح ها و شخصیت های مختلف رژیم به دفاع جانانه از آن پرداخته و با قدرت تمام اپوزیسیون برانداز رژیم را بی اعتبار و تضعیف ساخته است.
سابقه ی خوش فرانسه درباره ی رژیم
تا دوره ی پایان جنگ استراتژی دولت فرانسه بر این بود که از خوان یغمای جنگ هشت ساله چیزی نصیبش شود. شرکت های نفتی فرانسوی نفت دو طرف را به صورت قاچاق به بهای زیر قیمت بازار نفت می خریدند. دولت فرانسه به طور رسمی به دولت عراق میلیاردها دلار تسلیحات فروخت و به طور غیر رسمی و از طریق قاچاق به جمهوری اسلامی. پرونده ی ایران گیت با دخالت ژاک شیراک[5] نخست وزیر وقت و نیز شارل پاسکوا[6] وزیر کشور در آن موقع یکی از نمونه های این سیاست پااندازانه است.
پس ازپایان جنگ و به فاصله ای آن قدر کوتاه که اسباب تمسخر دولت فرانسه در روزنامه های داخلی آن موقع هم شده بود، رولان دوما[7] وزیر خارجه ی وقت فرانسه شتابان به ایران آمد و گفت که باید گذشته ها را فراموش کرد و به فکر ساختن آینده بود. منظور او این بود که حالا به ما پول بدهید تا ویرانی هایی را که با بمب هایی که به عراق فروخته بودیم به بار آمده، بازسازی کنیم.
مرگ خمینی و رسیدن ریاست جمهوری رفسنجانی همچو در باغ سبز بود که به روی فرانسه باز شد و واحد «جاسوسی-پژوهشی» پابرهنه به سوی او دوید که وی را میرزاتقی خان امیرکبیر وقت ایران اعلام دارد. در متن هایی که «یان ریچارد» در باره ی وی نوشته است رفسنجانی آدمکش و جنایت پیشه ی ضد ایرانی به عنوان فردی « باز، معتدل، اهل گفتگو و مترقی » معرفی شده است که می تواند سرنوشت ایران را عوض کند. این خبر مطرح بود که زمانی که یان ریچارد به دیدار رفسنجانی در ایران می رود دست وی را می بوسد.
به همت همین دست بوسی ها بود که رفسنجانی سیاست پیشنهادی این اسلام شناسان سرمایه داری را پذیرفت و با اجرای «سیاست تعدیل اقتصادی» در دوره ی دوم ریاست جمهوری خود تمامی خواست های بانک جهانی و صندوق جهانی پول را به اجرا درآورد و با بردن اقتصاد ایران به سوی جریان جهانی شدن، طبقه ی متوسط ایران را متلاشی کرد و میلیون ها ایرانی طبقه ی محروم را به سوی خط فقر راند.
پس از پایان هشت سال خدمت رسانی به رفسنجانی، «ایران شناسان» فرانسوی که از خطر انفجار اجتماعی در جامعه ی ایران خبر داشتند به سوی سناریویی رفتند که این خطر را کاهش دهد. فراموش نکنیم که به طور مثال بلافاصله پس از قیام خطر ساز اسلام شهر در سال 1375 این واحد گروهی از پژوهشگران ایرانی در استخدام خود را به آنجا ارسال داشت تا با یک سری تحقیقات میدانی ابعاد خطر را خوب بسنجند.[8] با اطلاع از این گونه خصوصیات ریز اجتماعی – اقتصادی بود که ایران شناسان در خدمت شرکت های نفتی سفارش اکید بر تغییری در ظاهر حاکمیت دادند که بتواند به عنوان سوپاپ تخلیه ی انفجار عمل کند. این همان آماده سازی برای جریان دوم خرداد بود توسط سعید حجاریان در مرکز مطالعات ریاست جمهوری مورد نظر و عمل قرار گرفت.
روی کار آمدن خاتمی و باند تبهکار او توسط ایران شناسان پاریسی جشن گرفته شد و به عنوان تحولی تاریخی اعلام گردید. تبلور این تحول تاریخی ایران شناسانه را می توانیم در قرارداد شرکت توتال ببینیم که توسط وزارت نفت دولت وطن فروش خاتمی به فرانسه اهدا شد و سبب شد که این شرکت از ورشکستگی مالی نجات یافته ودر زمره ی شرکت های عظیم نفتی سود ده قرار گیرند. سال گذشته در جنگ های داخلی جناح های قدرت در فرانسه افشاء شد که رشو ه های کلانی از جانب توتال برای کسب قرارداد به مقامات رژیم پرداخت شده است. [9] باند اصلاح طلبان و شخص بهزاد نبوی به عنوان ریس شرکت «پتروپارس» برندگان این قراردادهای وطن فروشانه بودند.
باید دانست که از همان دوره ی خمینی و بعد رفسنجانی و سپس خاتمی رژیم در ازای این سفره ی چرب باز شده به روی شرکت های نفتی و سایر شرکت های فرانسوی حق خود را طلب می کرد: اخراج مجاهدین از فرانسه در 1986، آزادی انیس نقاش تروریست در خدمت رژیم، تبعید اجباری گروهی از مجاهدین به گابون در آفریقا، ترورهای سیاسی متعدد تا سال 1995 و از جمله قتل شاهپور بختیار در سال 1991 ، بازگرداندن قاتلان دکتر کاظم رجوی به ایران در سال 1994، سخت گیری نسبت به مخالفان فعال رژیم در فرانسه و یا هجوم وحشیانه به مقر مجاهدین در سال 2003 برخی از این موارد می باشند.
پس، تا پایان دوره ی خاتمی «ایران شناسان» دولتی-فراماسونی- سفارشی در سه حرکت تاریخی موفق شدند:
روی کارآمدن احمدی نژاد و شتاب سراسیمه ی پاسداران به سوی سلاح اتمی باعث سردرگمی «ایران شناسان» پاریسی شد. افزایش احتمال یک درگیری نظامی با رژیم و پیامد آن، یعنی تغییر رژیم، چنان آنها را ترسانده است که باند پژوهشگران قلابی مانده است حالا بساط خود را در کجای پهنه ی رژیم باز کند و زیر پرچم چه کسی سینه بزند. آنها به شدت نگران این هستند که قدرت های تصمیم گیرنده ی در فرانسه، بنا به دلایلی که ناشی از افزایش بی سابقه قدرت آمریکا در تحمیل نظر خویش به زور حمله ی نظامی است، نخواهند از قافله عقب بمانند و با سناریوی تهاجم به ایران همراه شوند. به همین دلیل نیز این خطر برای آنان افزایش یافته است که دولت سازکوزی بدون توجه به نصایح «ایران شناسانه ی» کارمندان خود در واحد«دنیای ایرانی»، به سراغ یک برخورد متفاوت و رادیکال با جمهوری اسلامی برود. امری که در همسویی با سناریو آمریکا می تواند به معنای تغییر رژیم در ایران باشد.
اگر چنین اتفاقی بیافتد بدیهی است که بساط سی ساله ی «ایران شناسان» پاریسی به شدت به هم خواهد خورد و چه بسا بودجه ی آنها کم و یا قطع شده و یا مدیریت دیگری بر آن سوار شود. در این صورت یکی از پایه های اصلی لابی گری رژیم و نیز دلال بازی شرکت های مستقر در ایران به هم خواهد ریخت. درچنین شرایط پر هل و بلایی که زنگ پایان فعالیت های «ایران شناسی» سیاست زذه در فرانسه به پایان رسیده است شخصیت اصلی، این جریان، برنارد هورکاد، به دست و پا افتاده و از هر فرصتی برای اظهار فضل در مورد شرایط ایران در رسانه های فرانسه بهره می برد تا از فروپاشی امپراتوری سی ساله ی خود در کاسب سالاری علمی در فرانسه جلوگیری کند.
آخرین مصاحبه ی برناردهورکاد در باره ی ایران با روزنامه ی فرانسوی لوموند است که در آن تلاش های مفتضحانه و شرم آور این شبه محقق را برای خریدن اعتبار و آبرو برای رژیم پوسیده و روبه سراشیبی جمهوری اسلامی از یکسو و دشمنی آشکار وی با شکل گیری هر گونه آلتر ناتیوی در خارج از نظام را می بینیم. هر چند که وی نماینده ی یک جریان رو به افول است اما نگارنده مناسب دید تا به ایرانیان نشان دهد که در مورد رژیم هایی از نظر تاریخی حرامزاده و بی ریشه، مانند جمهوری اسلامی، هرگز نقش حامیان منفعت طلب خارجی آنها را نادیده نگیرند و هرگز باور ندارند که قدرت های سرمایه داری و استعماری نسبت به سرنوشت تاریخی ما بی تقصیر و بی تفاوت هستند.
قالیباف: ناپلئون ایرانی تولید فراماسونری فرانسه
در حالی که علائم فراوانی خبر از آغاز دوره ی افول رژیم در داخل و در صحنه ی جهانی می دهد، در حالیکه بسیاری از تحلیلگران در مورد فروپاشی یا سرنگونی رژیم مردد هستند، در حالیکه بسیاری شمارش معکوس انهدام رژیم را آغاز کرده اند، جالب است ببینیم چگونه این جریان کهنه کار فراماسونری فرانسوی،[10] که بقای رژیم جمهوری اسلامی را برای حفظ تعادل منطقه و ثبات جهانی لازم می دانند، در تلاش است کار مهم دیگری صورت دهد.[11] بعد از انتخاب خاتمی، یکی از مهره های اصلی لژ «شرق بزرگ»[12] ریس جمهور سابق فرانسه، والری ژیسکاردستن، به ایران سفر کرد تا حمایت این شبکه از ریاست جمهوری خاتمی را، که خود نیز عضو جریان فراماسونری است، اعلام دارد. ژیسکار دستن همان کسی است که به دستور شبکه ی فراماسونری خود در گوادلوپ نقش فعالی در جا انداختن ضرورت جایگزینی شاه با خمینی در میان اعضای کنفرانس فوق ایفا کرده بود. این لژ بر این باور بوده است که ضروری است در مقابل توسعه ی سریع اسرائیل در خاورمیانه یک قدرت منطقه ای برای حفظ تعادل وجود داشته باشد. این لژ مخالف اسرائیل نیست، اما نمی خواهد این کشور کل خاورمیانه را به نمایندگی از آمریکا و بدون حضور فعال و سهم گیری سرمایه داری اروپا تحت سیطره ی خود بگیرد. علت مخالفت ژاک شیراک با حمله ی آمریکا به عراق در سال 2003 نیز در این راستا معنا می یابد.
به مورد رژیم ایران بازگردیم.
رولان دوما یکی از بزرگ استادان این لژ فراماسونری سال گذشته اظهار کرده بود که دستیابی ایران به بمب اتمی می تواند تعادل قوا در منطقه را بهبود بخشد.[13] ژاک شیراک نیز که عضو همین جریان است در آخرین ماه های ریاست جمهوری خویش تلاش کرد تا خطر دستیابی رژیم به «یک یا دو بمب اتمی» را بسیار کوچک جلوه دهد.[14] جناح مخالف این جریان اما موفق شد در آخرین انتخابات ریاست جمهوری با به قدرت رساندن نماینده ی خویش، نیکولا سارکوزی، این احتمال را که دولت فرانسه امکان دستیابی رژیم به سلاح اتمی را ، با خریدن زمان برای او فراهم کند، خنثی سازد. با انتخاب احمدی نژاد در ایران و سارکوزی در فرانسه بازی قدیمی این باند تا حدی به هم خورد.
اینک نهادهای وابسته به این جریان فراماسونری سازشکار بار دیگر و بعداز آنکه دولت شیراک تلاش کرد با قربانی ساختن اپوزیسیون ایرانی برای خاتمی فرش قرمز پهن کند، در صدد هستند که از درون رژیم به هر قیمت شده یک جایگزین نوکر صفت و ضد مردمی دیگر فراهم کنند. در این راستا به نظر می رسد که سفرهای مکرر قالیباف و سفر اخیر اکبر ولایتی، نماینده ی ولی فقیه، به فرانسه با این هدف است که بباورانند رژیم جمهوری اسلامی یکدست نیست و احمدی نژاد نماینده ی تنها بخش کوچکی از آن است که می تواند توسط عناصری مثل محمد باقر قالیباف کنار گذاشته شود. گزارش ها چنین حاکیست که قالیباف، پاسدار جنایتکار سابق و شهردار کنونی تهران از چند ماه پیش به بهانه ی «آموزش خلبانی» هر ماه یک سفر به فرانسه می کند و دیدارها و ملاقات های مهمی را با شخصیت های پشت پرده ی سیاسی در این کشور صورت می دهد.
طنز تاریخ در این است که قالیباف یکی از همان فرماندهان سپاهی بود که در نامه ای تهدید آمیز مهره ی مورد علاقه ی این آقایان نظریه پرداز فرانسوی، خاتمی، را مورد تهدید قرار داده بودند.[15] اما او بعد ها توسط خاتمی به مقام ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب شد[16] و از این دزدبازارمیلیاردها تومان به جیب زد. قالیباف پیش از این فرماندهی لشگر پنج خراسان، فرمانده ی قرارگاه خاتم الانبیا، فرماندهی نیروی هوایی سپاه پاسداران و در سال 1379 ریاست نیروی انتظامی را بر عهده داشت و سرکوبگری منظم و سازماندهی شده را در ایران برنامه ریزی کرد. او سیتسم جاسوسی و خبررسانی سرکوبگری به نام 110 را سازمان داد و قاتل هزاران جوان ایرانی محسوب می شود. وی بعد از این پست های جنایت پیشگی، به سوی نرم کردن تصویر خویش پرداخت و برای خود در دانشگاه پست استادی درست کرد و در دپارتمان جغرافیای دانشگاه تهران، همان نهادی که «ایران شناسان» سیاسی فرانسه درآن بسیار فعالند، مشغول تدریس شد. او برای کسب تجربه در انتخابات نهم ریاست جمهوری هم شرکت کرد و بعد از شکست مفتضحانه به سوی شهرداری تهران رفت و با استفاده از شبکه ی مافیایی خود که در زمان فرماندهی نیروی انتظامی فراهم کرده بود و نیز برخورداری از مشاوره های پشت پرده، شهردار تهران شد. او از آن پس در تماس هایی با شبکه های فراماسونی خارج از کشور که «ایران پژوهان» قلابی هم جزیی از آن هستند تلاش کرد تا زمینه های شناساندن توانایی های خود به شبکه های مافیایی-فراماسونی را فراهم کند و نشان دهد که به عنوان کسی که دستی بر سپاه و سازماندهی سرکوب اجتماعی و مدیریت مافیا گونه دارد می تواند یک خاتمی دوم برای سرمایه داری جهانی یا حداقل برای فراماسونری حامی رژیم باشد.
آخرین شاهکار «ایران شناسان» برای نجات رژیم
در همین راستا بد نیست به تلاش های کاذب یک «ایران پژوه» فرانسوی بنگریم. در مصاحبه ی زیر که چندی پیش در روزنامه ی لوموند منتشر شد[17] به وضوح سرمایه گذاری بخشی از دستگاه سیاسی فرانسه بر روی قالیباف و شرط بندی بر روی اسب اصولگرایان برای پیروزی در انتخابات آینده ی ریاست جمهوری اسلامی را می بینیم. پس ازمشتی کلی گویی های بی اساس درباره ی تاریخ و فرهنگ ایران، برنارد هورکاد ایران شناس قلابی فرانسوی به تدریج روی نکاتی می آید که ماموریت فراعلمی او را نشان داده و ادا و اطوار مسخره «کارشناس و متخصص» او را به پایان می رساند. وی در میانه ی مصاحبه با اشاره به «اصلاح طلبان» می گوید: « خاتمی می خواست سیاست { ایران} را نرم سازد نه اینکه رژیم را تغییر دهد.»
وی سپس برای مردم ایران این گونه حکم صادر می کند: « اکثریت عظیم ایرانیان و احزاب سیاسی، حتی اگر حکومت و رژیم را مورد انتقاد قرار می دهند، خواهان یک انقلاب دیگر نیستند.»
این ایران شناس در خدمت سیاست، سپس خشم خود را از موفقیت های جدید مجاهدین در جلب حمایت نمایندگان مردم کشورهای اروپایی و بیرون آمدن از لیست تروریسم در انگلستان با عصبانیت چنین بروز می دهد:« من بسیار در تعجبم که نمایندگان مجلس در پاریس یا بروکسل از من می پرسند شانس پسر شاه یا مجاهدین در ایران چیست، این مخالفان چپ که تبدیل به فرقه ی سیاسی شده اند با جنگیدن در کنار صدام حسین اعتبار خود را از دست داده اند. آنها نماینده هیچ چیز نیستند. این مثل آن است که بپرسیم شانس بازگشت کنت پاریس در فرانسه یا خمرهای سرخ در کامبوج را بخواهیم بدانیم.»
دانشمند ایران شناس سفارشی آن گاه برای اثبات نبوغ خیانت پیشگی خویش به مردم ایران در پاسخ به این سوال که هدف این «راه سوم» که در درون نظام آخوندی-پاسداری-بازاری شکل گرفته است چیست چنین اظهار فضل می کند و در این میان، کارت های جدیدی را که جناح سازشکار دولت فرانسه – بشنوید جریان فراماسونری حامی سی ساله ی رژیم - در پی سرمایه گذاری بر روی آنهاست چنین آشکار می کند:
«برقراری یک ایران نوین بدون از دست دادن هویت خویش. آنها اشتباه خاتمی را فهمیده اند: فراتر از رهبری؛ خداحافظ شما. این افراد با قرار گرفتن زیر علم رهبر می خواهند از ارزش های بنیادین دفاع کنند. بیشتر از آنچه بتوان ایشان را محافظه کارنامید آنها خود را اصول گرا معرفی می کنند. این یک حزب نیست، بلکه شخصیت هایی هستند مثل علی لاریجانی[18]، مذاکره کننده پیشین پرونده ی اتمی، محسن رضایی، فرمانده ی سپاه پاسداران در زمان جنگ.»
وی سپس به وصف مهره ی اصلی مورد نظر جریان فوق پرداخته و از کشف تاریخی خود که «ناپلئون ایران» است اینگونه پرده برداری می کند: « شاخص ترین چهره ی این جریان شهردار تهران محمد باقر قالیباف است. کاندیدای ناکام انتخابات ریاست جمهوری در سال 2005 او بدون شک خود را برای انتخابات سال 2009 معرفی خواهد کرد[19]. در سن 23 سالگی او فرماندهی 15 هزار نفر را در نبرد خرمشهر بر عهده دارد. او یک بناپارت ایرانی[20] است، با دیدگاهی پویا از روابط خارجی. امسال او به داووس[21] رفته بود. او می خواهد طبقات متوسط رابا خود همراه سازد و ایران را از فاجعه اقتصادی بیرون کشیده و اعتبار را به ایران بازگرداند. در مقابل احمدی نژاد این ممکن است که توافق هایی میان او، اصلاح طلبان و مصلحت گرایان ریس جمهور سابق رفسنجانی صورت گیرد.»[22]
این ایران شناس ضد ایرانی در پایان و پس از مفتخر ساختن پاسدار قالیباف، قاتل جوانان ایران در زمان جنگ و عامل کشتار دانشجویان در جریان قیام 18 تیر 1378 به مقام «ناپلئون بناپارت ایران»، در پایان اینگونه نتیجه گیری می کند: « برای این است که باید جرات کرد با ایران گفتگو کرد. باید او را به این چشمه ارزش های جهانی که بقیه ی جهان را سیراب می کند وصل کرد. اما بدون آنکه یک الگوی بیرونی را تحمیل کنیم. شیرین عبادی برنده جایزه ی نوبل مثال خوبی است: او از حقوق بشر دفاع می کند ولی فرهنگ و مذهب خویش را نفی نمی کند. شیرین عبادی های دیگری هم هستند. در زمینه ی سیاسی، قالیباف وپیروان راه سوم شاید شانسی برای متحول ساختن امور داشته باشند. اینجا نیز این به ایرانی ها بستگی دارد، و نیز به ما غربی ها. و بی شک به نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری در ایالات متحده.»
نتیجه گیری:
در پایان بد نیست یادآور شویم که این «ایران پژوهان» قلابی به قدری عرصه ی تحقیقات علمی را به سیاست بازی آلوده اند که حتی قادر نیستند ذره ای واقع بینانه به آنچه در حال گذشتن است نگاه کنند. امروز همان سرمایه داری جهانی، که این حضرات برای بخش هایی از آن کار می کنند، به این « گزینش اجباری» رسیده است که برای پایان دادن موقت به بحران های ساختاری خویش و آماده ساختن طرح های درازمدت در آسیای جنوب شرقی مجبور است به حیات جمهوری اسلامی خاتمه دهد. باید دانست که باند فراماسونری حامی رژیم هم چنین، در راستای استراتژی تعادل منطقه ای، حامی رژیم صدام حسین نیز بود، اما دیدیم که جریان ها و نیازهای دیگر سرمایه داری جهانی به حیات حکومت صدام خاتمه داد. در حال حاضر این جریان فراماسونری تلاش دارد تا به هر طریق که شده از بروز یک تهاجم نظامی به ایران، تا زمان برگزاری انتخابات بعدی ریاست جمهوری در کشور در سال 2009، جلوگیری کند؛ به این امید که در انتخابات بعدی، قالیباف باند سپاهی های احمدی نژاد را کنار بزند و زمینه ی یک دوم خرداد دیگر را فراهم کند.
اما بد نیست به این آقایان و خانم های فرانسوی و فراماسون، که می خواهند به هر قیمت شده به ما ایرانیان بباورانند لیاقت مان از حد خاتمی و قالیباف بیشتر نیست، بگوییم که اگر نبود دخالت های سی ساله ی مستقیم و هدفمند شما برای حفظ رژیم ضد مردمی و ضد ایرانی جمهوری اسلامی، ملت ایران تا به حال چندین بار این رژیم را به زیر کشیده شده بود. لیکن با وجود تمام این پشتبانی ها، به شما قول می دهیم که علیرغم همه ی کوشش های غیر اخلاقی، ضد ایرانی و ضد انسانی شما و سایر حامیان اروپایی و غیر اروپایی رژیم، در سایه ی آگاهی، شجاعت و همت خویش سرانجام آزادی را به میهنمان ایران باز می گردانیم. قالیباف ها و خاتمی های شما را با سایر فسیل های رژیم کنونی ایران به زباله دان تاریخ خواهیم ریخت و دست در دست همه ی محرومان و ستمدیدگان ایرانی حق تعیین سرنوشت تاریخی و حفظ کرامت انسانی مان را از شما و رژیم همدستتان پس خواهیم گرفت.
* *
[1] Yann Richard
[2] Bernard Hourcade
[3] CNRS: Centre National de Recherch Scientifique
[4] http://mondediplo.com/2004/02/02iran
[5] Jacques Chirac
[6] Charles Pasqua
[7] Roland Dumas
[8] http://abstractairanica.revues.org/entree.html?id=1006
[9] ورود پلیس پاریس به قرارداد توتال با ایران : http://www.aftabnews.ir/vdcdnx0yts0jk.html
[10] البته با همیاری و با اتکا به برخی از جریان های شبکه های وسیع تر فراماسونری جهانی.
[12] Le Grand Orient
[13] http://www.topix.com/forum/world/iran/T1F0F0HJH9D6IGDGO
[14] http://www.nytimes.com/2007/02/01/world/europe/01france.html
[15] برای دیدن این نامه و امضا کنندگان آن از جمله محمد باقر قالیباف نگاه کنید به: http://www.aftabnews.ir/vdcftjydw6de.html
[16] براستی چرا خاتمی با قالیباف این گونه رفتار کرد؟ این تغییر موضع خاتمی نسبت به قالیباف می تواند به دلیل پیوستن وی به جریان فراماسونری و ماموریت یافتن خاتمی به عنوان یک پدرخوانده برای آماده ساختن شرایط صعود قالیباف درساختار قدرت باشد. خاتمی در سال آخر ریاست جمهوری خویش محمد باقر قالیباف را به سمت نماینده ی ریس جمهور و ریس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز گماشت.
[17] Bernard Hourcade, directeur de recherches au CNRS, spécialiste du monde iranien, Il ne faut pas avoir peur de l'Iran, LE MONDE | 03.05.08 | 14h08 • Mis à jour le 03.05.08 | 14h08 (http://www.lemonde.fr/web/imprimer_element/0,40-0@2-3218,50-1040868,0.html)
[18] رسیدن علی لاریجانی به ریاست مجلس باید مایه دلگرمی این جریان شده باشد.
[19] قاطعیت وی در این بخش از مصاحبه بیانگر اطلاع زودرس وی از برنامه های آتی قالیباف است.
[20] بکار بردن این عنوان تصادفی نیست. آن هم از جانب یک فرانسوی که باید نقش ناپلئون بناپارت را در تاریخ فرانسه خوب بشناسد. ناپلئون افسر ارتش انقلاب فرانسه بود، چنانچه قالیباف از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب بوده است. ناپلئون به انقلاب و آرمان های آن خیانت ورزید و به دشمن سرکوبگر آن تبدیل شد. نقشی که انتظار است قالیباف بتواند به خوبی ایفا کند. ناپلئون نظم معروف بناپارتی را حاکم ساخت و حرکت های انقلابی دیگر را در نطفه خفه کرد. وظیفه ای که انتظار می رود قالیباف بر عهده گیرد و با ایجاد یک نظم 110 وار ساختار سیاسی؛ اجتماعی و اقتصادی ایران را به سوی نظمی ببرد که تداوم نظام جمهوری اسلامی از یکسو و غارتگری بیگانگان در ایران را از سوی دیگر فراهم کند. http://en.wikipedia.org/wiki/Napoleon
[21] کنفرانس داووس یکی از گردهم آیی های اصلی فراماسونری جهانی است که در آن سرمایه داران و سیاستمداران وابسته به شبکه های سرمایه داری، صهیونیسم و فراماسونری در صدد معامله و تعامل با یکدیگر برمی آیند. برخی از مهره های اصلی رژیم پیوسته در این کنفرانس شرکت می کنند. حضور قالیباف در این کنفرانس تاییدی است دیگر بر وابستگی وی به جریان فراماسونری.
[22] در اظهارات این فرد و اعضای دیگر باندش آن چنان راجع به رژیم جمهوری اسلامی و جناح بندی های سیاسی آن صحبت می شود که گویی در باره صف بندی های سیاسی در نروژ یا فنلاند سخن می گویند. هرگز در زبان این «دانشمندان» اجاره ای به پرونده ی سیاه رژیم در زمینه ی حقوق بشر و نیز فقر و تباهی تحمیل شده به مردم ایران کمترین اشاره ای نمی شود، مگر برای توجیه بیشتر حضور و دوام آن.