گردش به چپ در آمریکای لاتین و پیام آن
کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com
مردم کشورهای آمریکای لاتین یکی پس از دیگری با بهره گیری از فرصت انتخاباتی به نیروهایی رای می دهند که آنها را بهتر نمایندگی می کنند. بسیاری از مطبوعات از «موج چپ» در این منطقه سخن می گویند و برخی نیز بر این باورند که در نهایت سوسیالیسم آشیانه ای برای رشد پیدا کرده است. آیا این موج به قدرت رسیدن احزاب و شخصیت های چپ گرا و مردمی بیانگر یک جریان ریشه دارست و آیا به طور صرف تنها پاسخی است سطحی و عوام فریبانه به یک نیاز مردمی رو به گسترش در مسیر عدالت جویی ؟ در این نوشتار بدون یک ریشه یابی از پدیده به صورت گذرا به برخی از جنبه های جالب توجه این موضوع می نگریم.
تصرف قدرت حکومتی :
فیدل کاسترو به دلیل بیماری نتوانست در مراسم پرشکوه پنجاهمین سالگرد انقلاب این کشور که با رژه ی بیش از 300 هزار نیروی نظامی و شهروند کوبایی روز شنبه 2 دسامبر در این کشور برگزار شد شرکت کند. اما شاگردان او در آمریکای لاتین به شدت فعالند و یکی پس از دیگری قدرت به دست نیروهای چپ می افتد. هوگو چاوز که به یقین بعد از مرگ کاسترو به چهره ی اصلی مردم گرایی آمریکای لاتینی تبدیل خواهد شد بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری ونزوئلا با اختلاف چشم گیری بر رقیب سرمایه دار خود برنده شد. پس از دوره ی نخست قدرت که در آن وی به اصلاحات مهم اقتصادی پرداخت و عدالت اجتماعی را تا حدی گسترش داد اینک می رود تا در حوزه ی سیاسی نیز مشارکت مردم در قدرت را افزایش دهد. وی در یکی از آخرین میتینگ های انتخاباتی اش گفته است : « قدرت باید به فقرا، مردمی که گریه می کنند، درس می خوانند و کار می کنند داده شود.»[1]
در همان روز انتخابات در ونزوئلا، رفیق دیگر چاوز، اوو مورالز، قانون ملی کردن منابع سوخت غیر مایع را نیز امضاء کرد و بدین ترتیب پس از منابع نفت، منابع گاز بولیوی را به مالکیت مردم این کشور بازگرداند. از این پس شرکت های بزرگ استخراج گاز در این کشور مانند شرکت برزیلی پتروبرا، شرکت اسپانیایی-آرژانتینی رپسول، شرکت فرانسوی توتال و نیز شرکت گاز بریتانیا باید بخش مهمی از درآمد های خود را به دولت بولیوی بپردازند. [2] امری که دولت را قادر خواهد ساخت وارد فاز بازسازی اقتصادی و اجتماعی این کشور فقیر نگه داشته شده بشود. باید دانست که پس از ونزوئلا بولیوی مهمترین منابع گازی آمریکای جنوبی را در اختیار دارد.
هفته ی گذشته این نوبت یک چپ گرا وضد آمریکایی دیگر رافائل کورییا بود که در انتخابات ریاست جمهوری اکوادور بر رقیب خود، که سرمایه دار اول کشور و صاحب بزرگترین مزارع موز اکوادور بود، پیروز شود. اکوادور در آمريکای جنوبي، دومين کشور صادر کننده ی مواد خام به ايالات متحده به شمار می آيد. او که به عنوان فردی نزدیک به چاوز شناخته می شود قول داده است در استقرار عدالت اجتماعی در این کشور فقیر نگه داشته شده و دارای منابع عظیم نفتی تلاش کند. کورییا گفته است:"ما بااقتصاد بين المللی مخالف نيستيم، ولی نمی خواهيم قرار دادهای نابرابر با ايالات متحده را امضا کنيم."[3]
یک هفته قبل از او این دانیل اورته گا، فرمانده سابق ساندیست ها بود که پس از 16 سال به مقام ریاست جمهوری نیکاراگوئه برسد. پیروزی وی به عنوان نمودی از قدرت چپ در بازپس گیری دمکراتیک قدرت ارزیابی شد. هر چند این اورته گا همان اورته گای ساندیست 1979 نیست اما به هر روی مانع از باقی ماندن قدرت در دست راست ها شد.
این پیروزی های پیوسته خبر از یک گردش به چپ در قاره ی آمریکا دارد. نباید از نظر دور داشت که کشورهای برزیل، اروگوئه، پرو و شیلی نیز توسط احزاب چپ اداره می شوند و حکومت آرژانتین نیز در پی دوری از سیاست های لیبرالی عمل می کند.
در این میان انتخابات ریاست جمهوری مکزیک با تقلب و شیادی های بسیار زیاد حزب حاکم راست به پایان رسید اما ریس جمهوری دست راستی این کشور، فلیپ کالدرونه، فاقد مشروعیت اجتماعی و حتی پارلمانی است و احتمال دوام او در قدرت در طول شش سال بسیار کم است. ایالات متحده ی آمریکا تلاش زیادی به خرج می دهد تا در کنار مرزهای جنوبی اش پرچم های قرمز به اهتزاز درنیایند.
بلوک قدرتمند چپ در آمریکای لاتین به پیش می رود : کوبا، ونزوئلا، بولیوی، نیکاراگوئه، اکوادور و تا حدی نیز برزیل و شیلی، پرو و اروگوئه.
اصلاحات اقتصادی و اجتماعی در این کشورها از حیث کمی و کیفی به سویی می رود که شرایط عمومی مردم در آنجا با بهبود نسبی مواجه شده و زمینه برای تبدیل این کشورهای فقیر نگه داشته شده به کشورهایی قوی و تاثیر گذار در سرنوشت این قاره فراهم خواهد شد. پس از دهه ها که این کشورها قربانی سیاست های وحشیانه ی صندوق جهانی پول، بانک جهانی، شرکت های غارتگر سرمایه داری غرب و بویژه آمریکا و حکومت های ضد دمکراتیک نظامی حاکم بر کشور بودند اینک، جنبش های عدالت جویانه و دمکراتیک بپا خاسته اند. آنچه در همه ی این کشورها بسیار مشهود است خصلت طبقاتی انتخاباتی است که منجر به روی کار آمدن چاوز، مورالز، کورییا و اورتگا شده است. در همه ی این موارد، رویاوریی دو جبهه ی اجتماعی را به وضوح می بینیم : از یکسو طبقات واقشار مرفه جامعه و از سوی دیگر طبقات و اقشار محروم و مستضعف جامعه.
در گوشه و کنار جهان گرایش انتقادی چپ رادیکال از تایید این به قدرت رسیدن ها به عنوان حرکت های اصیل و واقعی چپ خود داری می کند و آنها را به عوام فریبی، سطحی گرایی و حتی تلاش برای حفظ ساختارها بدون دست زدن به تغییرات بنیادین متهم می کند.[4] این انتقادات به طور کلی درست است. آنچه در آمریکای لاتین می گذرد با یک جنبش چپ رادیکال که به دگرگونیهای ساختاری دست زند فاصله دارد.اما فراموش نکنیم مسیر انتخاب شده توسط این نیروها مسیر انتخاباتی است و کیست که نداند مسیر انتخابات به هر روی مسیری نهادینه و جای گرفته در دل نظام (سیستم) است. از یک جزء کارکردی سیستم نمی توان انتظار داشت که وجود و بنیاد سیستم را زیر سوال برد. اما می توان انتظار داشت که تحت فشار نیروهای بیرون از سیستم، یعنی فشار مردم، به تغییراتی در آن دست زند. این آن چیزی است که در آمریکای جنوبی روی می دهد. چاوز و مورالز انقلابی نیستند اما می توانند مسیر انقلاب را هموار کنند. بدیهی است که عملکرد این انتخابات و حکومت های منتج از آنها از الگوی یک حاکمیت واقعی مردمی و شورایی هنوز بدور است، اما بنظر می رسد که پس از گذر از یک دوره ی طولانی دیکتاتوری دراین قاره، تصور رفتن ناگهانی به سوی الگوی حکومت شورایی و خلقی قدری سخت است. به همین دلیل، قابل تصور است که در سایه ی رشد اجتماعی، پیشرفتهای اقتصادی و توسعه ی فرهنگی، این جوامع بتوانند در مراحل بعد به سوی این الگوی ایده آل حرکت کنند. چه از طریق انتخابات، چه در ورای انتخابات. آنچه مسلم است اینکه در سایه این حکومت های برخاسته از رای مردم، فضای بهتری برای رشد حرکت ها و جنبش های سازماندهی از پایین در جامعه فراهم می شود و فعالان چپ می توانند بستر مناسبی برای کار «خود سازماندهی طبقه کارگر» و آگاه سازی توده ها ی محروم جامعه صورت دهند. ارزش به قدرت رسیدن حکومت های مردم گرای کنونی در آمریکای لاتین ارزشی مطلق نیست، نسبی است و آن اینکه گامی مهم است در آماده سازی صحنه برای ظهور طبقه کارگر به صورت سازماندهی شده و قادر به مدیریت اقتصاد کشور.
آینده چگونه قابل تصور است ؟
انتظار بر این است که در سالهای آینده این موج سرخ، کشورهای بیشتری را در این منطقه شامل شود از جمله : السالوادور، هندوراس، پاراگوئه، کلمبیا، کستاریکا، پورته ریکو، هائیتی، گواتمالا، جمهوری دومینیکن و پاناما.
این قابل پیش بینی است که در صورتی که کشورهایی که تا به حال به حکومت های مردم گرا رای داده اند بتوانند در دستیابی به هدف های خویش به موفقیت دست یابند راه برای الگو برداری از آنها باز می شود. به همین خاطر پیروزی چپ به طور عمومی در آمریکای جنوبی نیازمند اینست که این موارد فعلا چرخیده به چپ بتوانند لوکوموتیوقطار رهاسازی این منطقه شوند؛ اگر نه به صورت مستقیم حداقل به طور غیر مستقیم و از طریق آماده سازی بستر اجتماعی برای رشد آگاهی طبقاتی و سازماندهی کارگران و محرومان در این جوامع. در این شکی نیست که این مدل پس از گذر موفقیت آمیز از آمریکای لاتین می تواند به سوی آفریقا و حتی آسیا حرکت کند. چاوز پس از پیروزی روز گذشته ی خود حرف از «انقلاب سوسیالیستی» می زند. اوو مورالز این پیروزی را « پایان دمکراسی های کنترل شده و برده صفتانه» دانست، شاید به همین دلیل یک روزنامه ونزوئلایی در عنوان نخست خود نوشته است : « آمریکای لاتین خود را رها می سازد.»[5]
در زمینه ی سیاست خارجی این کشورها نیز باید دانست که آنچه این کشورها را به رژیم هایی مانند جمهوری اسلامی نزدیک می سازد از یکسو باور ضد آمریکایی بودن قلابی رژیم ایران است که خود، به عنوان ارتجاع در قدرت، تفاله ی سرمایه داری و صهیونیسم در خاورمیانه است و از سوی دیگر ضعف اپوزیسیون ایرانی است در افشای چهره ی واقعی رژیم و نشان دادن چشم انداز یک جایگزین مردم گرا و عدالت طلبانه به عنوان آلترناتیو مناسب رژیم. این وظیفه ی ماست که برای این کشورهای چرخیده به چپ در آمریکای لاتین ماهیت پوچ نعره های توخالی ضد امپریالیستی رژیم سرمایه داری و استثمارگر بازاری-آخوندی را افشاء کنیم و نشان دهیم که اگر آنها براستی ضد امپریالیستی هستند باید از جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران در مقابل حکومت سرمایه داری تا گریبان در خدمت منافع آمریکا و اسرائیل دفاع کنند.
در سایه ی یک جنبش انترناسیونالیستی واقعی می توان امیدوار بود که نیروهای چپ ایران با کار مبارزاتی و تبلیغاتی اصولی موفق شوند حکومت هایی مانند چاوز را از کنار رژیم سراپا فاسد و غارتگر جمهوری اسلامی جدا سازند و از پتانسیل این حکومت ها برای گسترش جنبش آزادیخواهانه و عدالت طلبانه در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا بهره برند. مبارزات طبقاتی سراسر جهان در راستای یک پیوند انترناسیونالیستی می توانند پشتیبانان و متحدان خوبی نزد کشورهایی مانند ونزوئلا، بولیوی و یا نیکاراگوئه پیدا کنند. اما شرط اصلی آن این است که بتوان مردم و دولت های منتخب این کشورها را از ماهیت واقعی و ضد مردمی رژیم های دروغگو و عوام فریبی مانند رژیم ایران آگاه ساخت و مانع از آن شد که حکومت هایی مانند جمهوری اسلامی بتوانند با تصویر سراپا دروغ ضد امپریالیستی خویش این دولت های آمریکای لاتین را متحد خویش ساخته و از پیوند خوردن آنها با جنبش ضد استبدادی و ضد استثماری مردم ایران جلوگیری کنند.
به عنوان نتیجه گیری باید گفت که آنچه در آمریکای لاتین می گذرد ایده آل نیروهای چپ رادیکال نیست، اما به عنوان فرصتی است تاریخی که به خلق های این قاره اجازه می دهد خویش را به طور دراز مدت از بندهای جهل و عدم تشکل برهانند و با دست باز به میدان مبارزه پا گذارند. مبارزه ای که باید به خلق ها اجازه دهد سرنوشت خویش را به صورت سازماندهی شده و مسلح به دست گرفته و مدیریت شورایی تمامی امور جامعه را از خرد تا کلان به عهده گیرند. حکومت هایی مثل چاوز حتی اگر قدرت را به شوراها نسپارند در همین حد قابل ارزش دهی هستند که راه را برای بروز جنبش های قادر به کسب قدرت از طریق جمهوری شورایی هموار می کنند. از همین روی نیز نگاه کردن آنها به عنوان بازیگران تاکتیکی مبارزه ی استراتژیک مردمی برای استقرار نظام خود گردان شورایی در جوامع فوق اهمیت دارد.
* *
04/12/2006
[1] http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2006/11/061127_an-chavez.shtml
[2] http://fr.news.yahoo.com/03122006/5/bolivie-morales-promulgue-la-loi-sur-la-nationalisation-des-hydrocarbures.html
[3] http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20061128020808.html
[4] http://www.gozareshgar.com/?id=559&tid=2692
[5] http://fr.news.yahoo.com/04122006/202/venezuela-le-triomphe-de-chavez-renforce-son-image-de-champion.html